المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

740

مروج الذهب ( فارسى )

بهر سو مىجست على از دنبال او بود و مىگفت : « يك چشمى بزدل مباش پيش برو » و مرقال ميگفت « سخن بسيار گفته‌اند و هنوز اندكست يك چشم قوم خود را مقيم ميخواهد آنقدر زندگى كرده كه ملول شده است يا بايد شكسته شود يا شكست دهد دشمن را با نيزه از پيش ميرانم » آنگاه هاشم بن عتبه مرقال بمقابله ذى الكلاع و قوم حمير شتافت و پرچمدار ذى الكلاع كه يكى از قوم عذره بود به دو حمله برد و ميگفت : « من پايمردى ميكنم كه از دو تيره مضر نيستم ما مردم يمنى خسته نميشويم حمله غلام عذرى را چگونه مىبينى كه افسوس ابن عفان مىخورد و عيب جنايتكار ميگويد . بنزد من آنكه كوشيده با آنكه فرمان داده مانند همند » بهمديگر ضربت زدند و هاشم مرقال ضربتى زد و او را بكشت آنگاه ذو الكلاع حمله آورد گروهى از قوم اسلم همراه مرقال بودند كه مصمم بودند باز نگردند يا فتح كنند يا كشته شوند و شجاعت نمائى كردند هاشم مرقال و ذو الكلاع هر دو كشته شدند وقتى مرقال در ميدان معركه كشته شد پسرش پرچم را بر گرفت و ميان غبار دويد و ميگفت : « اى هاشم پسر عتبة بن مالك به اين پير قريشى كه هلاك شد تفاخر كن سواران با نيزه‌ها او را همى زدند ترا بحور عين كه بر تختهاست و با روح و ريحان قرين است بشارت باد . » على رضى الله عنه بر كشته مرقال و ديگر اسلميان كه اطراف او افتاده بودند توقف كرد و براى آنها دعا گفت و رحمت خواست و اشعارى بدين مضمون خواند : « خدا اين گروه اسلمى روشن چهره را كه اطراف هاشم جان باختند جزاى خير دهاد يزيد و عبد الله ، بشر بن معيد و سفيان دو پسر هاشم بزرگوار و عروه كه تا وقتى شمشيرهاى سبك بهم مىخورد ثنا و ياد او بسر نميرود . »